|
منم شبی به خاطره ها تبدیل میشوم
خط میخورم ز هستی و تعطیل میشوم
مرا به خاطره ها نه !!!
به خاطر بسپار...

سلااااااااااااااااااااااااااااااااام سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام یه سلام دوباره خدمت شما همه عزیزان....حالتون خوبه؟ایشالله حال همتون خوب باشه....واااااااااااااااااای خدای من دو ماه آموزشی تموم شد... با هر سختی و خوبی و بدی بالاخره تموم شد....دوران خوبی هست خیلی خاطرات دارم ازش ولی دوس ندارم برگردم بهش.... هر چند دور شدن از دوستام واسم سخته.... فکرشو بکنید با یه جمعی دوماه روزگار رو باهم بخوابید باهم غذا بخورید باهم سختی بکشید باهم بخندید.... وقتی بخوای از هم جدا بشید چه حالی دارین روز اخری که هر کس یه جایی افتاده بود همه زار زار گریه میکردن بعضی ها از جایی که افتاده بودن خوشحال بودن ولی بعضی ها بدجوری اعصابشون ریخته بود بهم... همونطوری که میدونید من به عنوان سرباز معلم قبول شدم و باید یه دوره تقریبا بیست روزه برم قم بعد از اون هم میرم بندرعباس و ادامه خدمت مقدس سربازی(سر عمر )رو میدم.من از جایی که افتادم ناراضی نیستم قسمت بوده من برم اونجا خدا خودش میدونه که کجا باشم بهتره به هر حال یک ماهش که قم هستم بقیه اش هم خدا کریمه....
راستی چون ما سرباز معلم بودیم یه هفته بهمون مرخصی دادن البته دارم کم کم به اخرش میرسم... فردا دارم میرم قم...اما کسانی که سرباز معلم نبودن همون روز اخری که ترخیص شدیم سوار اتوبوس شدن از خود پادگان یه راست رفتن جایی که افتاده بودن و مرخصی نداشتن
خوب بگذریم طبق قولی که بهتون داده بودم خاطراتمو میخوام واستون بنویسم.... البته نمیدونم چی بگم با اینکه دوتا دفتر پر از خاطرات روزانه دارم ولی موندم واسه شما چطوری بگم.... یکم با خودم فکر کردم و تصمیم گرفتم اول از همه چی دفترامو بهتون نشون بدم از همه چی بهتره اخر کار هم یکی دو تا خاطره جالب رو واستون تعریف میکنم امیدوارم خوشتون بیاد...
خوب دیگه کمتر حرف بزنم بریم سر اصل مطلب اول از همه چیز دوست دارم دفتر خاطراتمو بهتون نشون بدم البته اول جلدش رو اینم از دوتا دفتر خاطرات من

این دومی رو یکم شادتر انتخاب کردم اخه نزدیک به سه آذر بود (کشتی ما رو با این سه آذرت )


این از دفترام که دیدید .. خوب با هم بریم دفترمو باز کنیم و چند صفحه ایش رو باهم بخونیم
اینم از شعر اول دفترم


خوب یکی از خاطراتم رو واستون میگم...اگر بد بود به بزرگی خودتون ببخشید اخه اولین باری هست میخوام توی وبم خاطره بنویسم....چند روز پیش به یه بنده خدایی داشتم میگفتم توی خدمت خاطراتمو مینوشتم و چندتا از خاطراتمو واسش گفتم بهم خندید....میگفت که خاطره و خاطره نویسی یه کار دخترونه هست.... اما به نظر من این حرف درست نیست هر کس میتونه خاطره بنویسه و خاطرات خودش رو توی یه دفتر ثبت کنه... مگه پسرا چشونه؟؟
جوراب سفید من
خوب اولین خاطره ای که الان به ذهنم اومد و شاید هیچ وقت هم فراموشش نکنم ماجرای این جوراب سفید من بود.اول باید بهتون بگم که من خیلی علاقه به پوشیدن جوراب سفید دارم اخه خیلی شیک هست به همه نوع لباسی هم میاد چه شلوار پارچه ای بپوشی چه شلوار لی ... خلاصه از اونجایی که موقعی که رفتم سربازی من جوراب سفید پوشیده بودم ... در چند روز اول اموزشی لباس بهمون نداده بودن تقریبا چهارمین روز بود که همه چی از لباس پتو بگیر تا مسواک صابون جوراب و .... خلاصه من توی این مدت جوراب خودمو پوشیده بودم و میشتم و دوباره همونو میپوشیدم تا اینکه بعد از یه هفته که از اموزشی گذشته بود تازه میخواستن واسمون جشن افتتاح دوره بگیرن همه رفتیم توی نماز خونه و اماده شدیم که مراسم شروع بشه..... همون اول کار همه سرباز ها حدودا ۲۷۰۰ تا سرباز ایستاده بودیم که یهو دیدم یکی از پاسدارها که ماشالله هیکلی هم بود و چهره خشنی هم داشت داره از بین جمعیت میاد طرف من ... اصلا فکر نمیکردم بخواد بیاد پیش من ... یهو دیدم راست راست داره میاد طرف من ... گفتم خدا یعنی با من کار داره؟؟؟؟؟ما هم همه تازه وارد بودیم نمیدونستیم چه خبره..... خلاصه اومد جلوی منو با چهره عصبانی به من نگاه کرد و گفت : مگه به تو لباس و اینا ندادن؟؟؟ گفتم چرا دادن؟ گفت : پس چرا جوراب سفید پوشیدی؟؟؟؟؟یه نگاه به پام انداختم دیدم همه جوراباشون سیاه و فقط منه تنها بین این همه جمعیت جوراب سفید پوشیدم ... گفتم ببخشید چشم عوضش میکنم بعد طرف رفت خداییش خیلی ضایع بود فکرشو کن بین این همه جمعیت فقط یه نفر جورابش با بقیه فرق کنه
 
اینم یه شعر که از توی دفترم انتخاب کردم


اپم رو کرده بودم اما این قسمت هم اضافه شد.....کاش اضافه نمیشد
برام دعا کن عشق من ، همین روزها بمیرم
اخــه دارم از رفتــنت بــد جــوری گـــر میگیرم
دعـا کنم که این نفس ، تمــوم شه تا سپیده
کسی نفهمه عاشقت ، چی تا سحر کشیده
ایـــــن آخرین باره عزیز ، دستامو محکم تر بگیر
آخه تو که داری می ری ، به من نگو بمون، نمیر
تو میری و یه باغ ســبز ، درش بروت بــــازه هنوز
من باغ سوخته ام نازنین ، باشه برو با من نسوز

هستم ولی نیستم هر لحظه در کنارت
نیستم ولی هستم هر لحظه من بیادت
چقدر سخته ....
|